تبلیغات
نقدی بر
دیدگاههای مطرح شده در دیدگاه دوستان
در مورد
این دیدگاه که چرا در کارهای پژوهشی باید نام اساتید باشد، باید گفت که این رویه ی
علمی است که در دنیا پذیرفته شده است و مبنا و فلسفه ی آن این است که کسی که در
این رشته است و دارای فکر و ایده است می تواند اظهار نظر کند. این نگرش به کار
علمی اجازه به هرکسی نمی دهد که بتواند حرف بزند. زیرا در این صورت اظهارات بی
استدلال در حوزه ی علمی زیاد می شود. البته با این اندیشه دوستان موافقم که استاد
نباید خود را فقط ناظر و یا مصحح مشکلات ساختاری ببیند و باید در کار مشارکت علنی
داشته باشد. و به قولی باید در کار دیده شود.
در مورد
این که ترجمه این گونه است که دانشجو فقط مترجم است و به نام استاد تمام می شود،
من این را عادلانه نمی بینم ولی باید بگویم که استاد در انتخاب متون، چینش متون در
کتاب مورد نظر نقش اصلی را دارد و این کار بسیار مهمی است که انجام می گیرد که با
این کار یک متن در یک ساختار کلی معنا پیدا می کند. البته این را هم می پذیرم که
این اشکال قانونی است که باید قانون طوری تصحیح شود که نام دانشجو هم دیده شود.
این مشکل از اساتید نیست بلکه از قانون است که باید از دانشجو حمایت کند.البته
دانشجویان می توانند خود هم قبل از انجام کار شرط کنند.
در مورد پایان نامه باید گفت که استادراهنما عنصر اصلی پایان نامه است وحق استفاده دارد البته همان اشکال اول اینجا هم مطرح است که استاد راهنما هم باید درکار باشد. نقد این مورد را هنگامی مطرح می کنم که دلایل دانشجویان مستدل شود.
تیتر مطلب بعدی (بنگاه علمی یا مرجعیت علمی)
مطلب
قبل، بستری برای بحث با بچه ها به صورت حضوری شد که می خواهم نتیجه این مباحث را
برایتان بازگو می کنم.
(نکته
ای که باید به آن اشاره کنم این است که به
این نتیجه رسیدیم که قبل از اینکه به مصادیق عنوان شده بپردازیم به نوع وروش این
مشکل در دانشگاه پرداخته شود و در مرحله دوم، درصورت لزوم به اتفاقاتی که افتاده
اشاره کنیم.)
اولین
نکته ای که لازم است بگویم این است که سرقت علمی یک طیفی است که یک سر این طیف
سرقت علمیِ قانونی است و سمت دیگر طیف سرقت علمی آشکار.
از آنجا
که سرقت علمیِ قانونی در دانشگاه به مراتب بیشتر از طرف دوستان گزارش شده سعی می
کنم این رویه ها را بازگو کنم. در ابتدای بحث در مورد سرقت علمی قانونی به بحث در
مورد معنا و جایگاه این نوع سرقت می پردازم. بنده پس از این مباحث به این نتیجه
رسیدم که آن چیزی که این امر را در دانشگاه رایج کرده است ضعف قانونی در رویه های پژوهشی دانشگاههاست.
اولین و
مهمترین مشکل این است که در رویه های آکادمیکی و پژوهشی بدون هیچ دلیلی به سمت این
رفته اند که برتری آموزشی را به برتری پژوهشی نیز انتقال دهند به این معنا که اگر
استاد ازلحاظ آموزشی دارای سواد و تجربه ی بیشتر در حوزه ی تخصصی است پس در حوزه
های پژوهشی نیز این برتری باید از لحاظ قانونی نیز ملاحظه شود.
به نظر شما سرقت علمی در دانشگاه ما وجود دارد؟
اگر نمونه های عینی دارید خوشحال می شوم برایم بنویسید.
در صورتی که دوست ندارید کامنتهایتان مشاهده شود اعلام کنید.
اگر ثابت شد این رویه در دانشگاه ما وجود دارد، منتظر نظرهایتان برای این مطلب و نیز راه مقابله با آن هستم.
از ویکیپدیا، دانشنامه آزاد
احمد پاکتچی (متولد ۱۳۴۲، تهران) دین
شناس و زبانشناس ایرانی، عضو شورای عالی علمی مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، عضو
هیئت علمی دانشگاه امام صادق و مدیر گروه نشانهشناسی هنر در فرهنگستان هنر و رئیس
حلقه نشانهشناسی تهران است.
زندگی [ویرایش]
پدران پاکتچی از بازاریان موجّه تبریز، و پیشگامان نشر و توزیع کتاب در این شهر بوده اند که به تهران کوچیدند. وی کودکی خود را در محلهء نارمک تهران سپری کرد و همزمان با تحصیلات دورهء ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان، به سبب علاقهء وافری که داشت، به فراگیری زبانهای متعدد پرداخت؛ آن سان که پیش از پا نهادن به دبیرستان، چندین زبان خارجی از جمله عربی، روسی، لهستانی، انگلیسی، ایتالیایی، فرانسوی، و جز آن را فراگرفته، و همه را تا حد اخذ مدرک از مراکز معتبر بین المللی دنبال کرده بود.
یکی
از توفیقاتی که خداوند به اینجانب دادند این بود که پایان نامه کارشناسی ارشدم را
با مشاوری استاد دلشاد تهرانی گذراندم. می خواهم درباره ی اخلاق ایشان در برخورد
با من به عنوان یک دانشجو اشاره کنم تا شاید درس استادی باشد برای دیگران.
برای
اینکه ایشان را بیشتر بشناسید کمی توضیح می دهم، ایشان استاد پرکاری هستندکه بالغ
بر چهل کتاب در مورد مسائل اسلامی نوشته اند که بیشتر آنها در مورد تاریخ و بیانات
امام علی(ع) است و در سطح حوزوی در سطح خارج فقه هستند، ایشان معمم نیستند و در
حوزه های فلسفی نیز دارای مطالعات گسترده ای هستند. ایشان به گفته خودشان، بیش از
چهارصدبار نهج البلاغه را مطالعه کردند و تسلط خاصی بر تاریخ ائمه و مباحث اسلامی
دارند.
بنده
چند خاطره می گویم تا از این طریق بتوانم نوع اخلاق استادی ایشان را برای شما به
روشنی بیان نمایم.
-
دراین
مطلب می خواهم در باره ی آفاتی که دانشجوی امام صادق(ع) با آن همیشه دست به گریبان
است، بنویسم. در اینجا بگویم این مسائلی که می نویسم حاصل مشارکت میدانیِ هفت سال
زندگی در این دانشگاه است و هیچگاه بدون استناد این موارد را نمی نویسم.
بچه های
امام صادق(ع) اکثریت قریب به اتفاق آنها بچه های خوبی هستند که باورود به دانشگاه
معمولا با مسائلی دست و پنجه نرم می کنند که کمتر کسی می تواند سالم از این
آزمایشها خارج شود. من در اینجا فقط به این مسئله می پردازم و در ادامه به عللی که
باعث به وجود آمدن این مشکلات می شود می
پردازم. این مسائل که من می نویسم بیشتر جنبه ی رفتاری واخلاقی دارد، امید دارم
مثمر ثمر باشد. از خوانندگان می خواهم که به صورت بی رحمانه این مطلب را مورد نقد
قرار دهند تا بتوانیم به یک جمع بندی صحیحی برسیم. اشکالی ندارد اگر جایی بنده در
این امر تند بروم، شما مرا ببخشید. شاید دلیل آن را بپرسید علت خود را از فاصله
گرفتن از نگاشت متن علمی و جهت گیری به این سمت را می نویسم.
1- استعلاطلبی: دانشجویان
امام صادق(ع) پس از ورود به دانشگاهی که ریاست آن یکی از مقامات بالای نظام است و
از طرفی برای اینکه از افراد و خانواده های متعهد به نظام انتخاب می شوند و سریع
می توانند جذب نهادهای بالای حکومتی شوند و بدون گذراندن رویه ای که بسیاری از
افراد برای رسیدن به یک جایگاه عالی می سپارند به آن می رسند. این جهت گیری باعث
تقویت یک روحیه ی استعلا طلبی می شود.
از طرفی این روحیه باعث می شود که این بچه ها از انجام تکالیف پایه همیشه دوری می کنند و خود را مستحق کارهای بالا می دانند. برای روشن شدن این مطلب یک مثالی می زنم. هنگامی که از آنها خواسته می شود که در کار تحقیقاتی خود یک کار میدانی انجام دهند این کار را دون شان خود می دانند. و به هرروشی دست می زنند تا از این کار فرار کنند یا برای اینکه روشن تر شود مثلا از او خواسته شود که مثلا فلان مطلب باید تایپ یا پیاده شود که در راستای تحقیقات است چنان می گوید که من کارم مگرتایپه؟ که انگار استاد تمام دانشگاه است.
همیشه
می خواستم در مورد یک رویه و یک دیسیپلین آکادمیک آرمانی در دانشگاه مطلبی بنویسم.
این بار می خواهم فقط به بعضی از کلید واژه هایی که به نبود آنها در این نوع
محیطها همیشه غبطه می خورم اشاره کنم.
همیشه در نظرم این بوده که یک
فضای دانشگاهی را باید با عناصر و اهداف آن شناخت. فضای دانشگاهی از عناصر دانشجو،
استاد و یک سازمانی تشکیل شده است که ماموریت آن تسهیل ارتباط بین این دو عنصر
اصلی در جهت هدف آکادمیک می باشد.
اما هدف از این سازمان در ابتدا
تربیت یک انسان دارای اعتماد به نفس، شجاع، آزاد، کنجکاو ،با انگیزه ، با اخلاق
ومباحثه گر می باشد. و در درجه دوم تربیت افرادی که دارای دانشی است که بتواند
مشکل جامعه خود را تحلیل و حل کند و از طرفی بتواند گامی در جهت ارتقا علم بومی بردارد.
در اینجا شاید توافقی بین همه
وجود داشته باشد، اما مشکل از جایی شروع می شود که بخواهیم برای رسیدن به این
اهداف برنامه ریزی کنیم. در این جا از چند بعد، چند رویکرد وجود دارد. در ابتدا به
دانشجو می پردازم.
دانشجو:
در توجه به دانشجو و نگاه به این
عنصر دو رویکرد واقعی و یک رویکرد آرمانی وجود دارد:
رویکرد اول؛دانشجو به مثابه ماشین:
رویکردی که دانشجو را همچون یک ماشین می داند که یک ورودی به دانشگاه است و پس از
ساخته شدن و تمام شدن دوره ی آموزشی به سر کار و زندگی می رود و دیگر هیچ حقی در
دانشگاه ندارد. در این رویکرد دانشجو همچون یک فردی بی اراده است و هیچ عاملیتی و
هیچ حقی در دوره ی آموزشی و در تحول علمی دانشگاه ندارد و اگر اختیاری هم باشد در
چارچوب ساختارهای دانشگاه است. دانشجو فقط یک هدف دارد و آن این است که باید علمی
انباشته کند تا بتواند در جایگاه اجتماعی که پس از دانشگاه مشخص می شود از آن
استفاده کند. در این رویکرد قدرت ساختار حرف اول را می زند و انسان و دانشجو در
رویه ها مشارکتی ندارد. به نظر من رویکرد دانشگاه امام صادق (ع) به این رویکرد نزدیکتر است.
به این سخنرانی نگاه کنید و ببینید که چگونه یک سیاست از آرمان به برنامه
تبدیل می شود.
حدود دو سالی است که بحث دکتری به شکل
بورس در وزارت علوم مطرح شده است. به این شکل که این وزارت خانه با توجه به رویکرد
خود، افرادی را از دانشجویان به اصطلاح متعهد انتخاب می کند و به آنها بورس می دهد
تا در دانشگاه معتبر داخل و خارج درس بخوانند و بتوانند جریانی را درکشور بازتولید کنند و به اصطلاح خود جریانی ایجاد کنند در
مقابل جریانی که در زمان هاشمی رفسنجانی با
اعزام 2500 نفر از دانشجویان در دانشگاهها به وجود آمده قرار دهند.
حالا با این توجیه و این علت مزخرف حدود
دوسالی است که آقایان در وزارت علوم دست به کار شده اند و دانشجویانی را از بین
دانشجویان کل کشور با سلایق خود انتخاب می کنند و به آنها بورس می دهند تا در
دانشگاهها ی کشور در سطح دکتری درس بخوانند. تا اینجا مشکلی نیست، مشکل آنجاست که
افرادی که انتخاب می شود نه تنها امتحانی نمی دهند بلکه فقط برای خاطر اینکه دارای
ظاهری متدین هستند، انتخاب می شوند.
این موج در دانشگاه امام صادق(ع) هم نیز
وارد شده است و معاونت فرهنگی و دانشجویی این وزارت خانه که از اساتید این دانشگاه
است در دانشگاه راه می افتد وبه دانشجویانی که به اصطلاح خودشان دارای ته مانده ای
از علم است بورس می دهد تا به این هدف خودشان برسد. درد هنگامی بیشتر می شود که در
این بین تعداد زیادی از افراد را می بینیم که در تمام امتحانات دکتری که به صورت
رسمی انجام شده است نمره نیاورده اند و در این بین بورس بهترین دانشگاهها در داخل
و خارج از کشور را می گیرند تا درس بخوانند. کسانی که در هنگام خطر این نظام هم در
میدان نبودند و گاها در تضاد با آن بودند. شما می توانید نگاه کنید که این افراد
مثلا در زمان انتخابات هشتاد و هشت که بسیار به این مردم و نظام فشار آمده بود، در
لانه هایشان قایم شده بودند و ژست روشنفکری می گرفتند و زمین وزمان را زیر سوال می
بردند تا خودشان را و سست ایمانیشان را توجیه کنند.
این کارها باعث شد که برند دانشگاه امام
صادق در محافل علمی با مشکلی جدی مواجه شود. هنگامی که به خودم و بچه هایی که با
رنج و عذاب در دانشگاه های کشور در مقطع دکتری قبول شدند، نگاه می کنم واقعا به
این امر پی میبرم که در این مورد دارد ظلم بزرگی اتفاق می افتد. از طرف دیگر شورای
عالی انقلاب فرهنگی تصویب می کند تا تعداد دانشجویان دکتری دو برابر و در یک
برنامه میان مدت چند برابر شود. من نمی دانم آینده این مسیر بسیار کج به کجا می رسد.
هنگامی که ما ظرفیت سنجی نکرده ایم و نمی دانیم به چه رشته هایی نیاز داریم چرا
تعداد دانشجویان دکتری را چندین برابر می کنیم.
من به عنوان یک دانشجوی کوچک از ریاست
محترم دانشگاه، آیت الله مهدوی کنی می خواهم که به این امر پایان دهند و نگذارند
کسانی که از این امر دارند استفاده می کنند به هدف خودشان برسند.
به گزارش مرکز خبر حوزه، معظم له حقوق بشر غربی را یك قرارداد بشری دانستند و این نکته را دلیل اصلی عدم وجود ضامن اجرایی برای حقوق بشر غربی ذکر کردند.
چند وقتی
است که چند مساله فکرم را به خودش مشغول کرده که اگر تکالیف و مشقهای دکتری فرصت بده
می خواهم در مورد آنها بنویسم. حالا که وقت نمی شود گفتم لااقل تیتر و موضوعاتشان را
بنویسم.
1- نظام
پارلمانی در ایران و مشکلات احتمالی آن
2- پارتی
بازی در ساختار کشور ایران وجایگاه اول آن در رشد انسانها(مخصوصا برای آقازاده ها و
بچه های متدین)
3- مدیران
کوتوله و به حاشیه رفتن متفکران در ساختار ایران
4- ادعاهای
بزرگ مدیران و مقامات ارشد کشور و همت کم و نازل آنها
5- جنبش
14 آبان سال 1387 در دانشکده فرهنگ و ارتباطات و انحرافات در آن و افراد مقصر(البته
با رمز آن را منتشر می کنم تا بیرونیها از اتفاقات درون خانوادگی ما مطلع نشوند)
6- گروه
هیئت علمی دانشکده فرهنگ و ارتباطات و جریان شناسی اساتید آن
7- دوره
دکتری و معایب و حسن آن در دانشکده فرهنگ وارتباطات
8- سربازی
و مشکلات آن بر سرراه زندگی ما جوانان
9- نبود
فضای عمومی در ایران برای تبادل نظر و تضارب آرا
10- آیا
دموکراسی بهترین شیوه ی اداره کشور است یا اینکه آیا انسان می تواند بر انسان حکومت
کند.
11- به نظر
من رشد و تمدن سازی از نقد مردم شروع می شود به نظر شما چگونه می شود مردم را نقد کرد؟
و....
چند سالی
است درگیر چند سوال و دغدغه ذهنی هستم که هیچگاه به پاسخ آنها دست نیافته ام و هیچ
پاسخی من را قانع نکرده است. اصلی ترین سوال که همیشه یک عامل بازدارنده در نوع تفکر
من است در مورد آفرینش انسان است. همیشه این سوال وجود دارد که خوب خدا هنگامی که انسان
را آفرید هدفش چه بود؟
نوع
تفکر من غایت گرایانه است یعنی اینکه وقتی به امری یا پدیده ای نگاه می کنم اولین سوال
برای من همیشه این است که هدف و ماهیت آن به چه امری و چه چیزی باز می گردد؟
در مورد
نوع انسان که خودم هم یک انسان هستم این سوال همیشه در ذهنم وجود دارد که واقعا چرا
آفریده شده ام و چرا به این شکل، با این شرایط و....؟
این سوال
بی جواب برای من باعث شده است که یک نوع بی هدفی و بی انگیزگی در زندگیم و کارهایم
وجود داشته باشد و همیشه انگیزه هایم را جهان اطرافم برایم ایجاد کنند و نه عوامل درونی.
این نوع
دید به مباحث مربوط به انسان نیز سرایت کرده است مانند دین، جامعه، واقعیت، لذت و...
منظور از
گزاره آخرم این است که هنگامی که ندانی که چرا آفریده شده ای به طریق اولی نمی توانی
برای مثال اهمیت دین و جایگاه آن را در زندگیت را تعیین کنی. و هنگامی ندانی که برای
چی هستی نمی دانی که لذت واقعی چیست و چگونه باید لذت برد. برای این کار یاخودت را
دور میزنی و با پذیرفتن لذتهای آنی روی نیازواقعیت پا می گذاری ویا اینکه بی خیال می
شوی و گوشه گیر.
تمام
علتهایی که در جامعه ما برای زندگی انسانی گفته شده است راشنیدم، از جمله خلیفه
اللهی بودن انسان و جانشین بودن او و عبادت کردن و... هیچکدام برایم قانع کننده نبودند. این دلایل خود
سوالات بزرگتر می آورد و این همین طور ادامه پیدا می کند تا به دور برسد یا تسلسل
پیدا کند.
مدتی
سعی کردم این دغدغه های انتزاعی را کنار بگذارم و به سراغ زندگی مادی بروم. باور
کنید از چاله به چاه افتادم. یعنی انسان هرچه از روح خودش و نیازهای آن فاصله می
گیرد و وابسته به نیازهای جسمی می شود بیشتر محدودتر می شود و آزادی خود را ازدست
میدهد. هنگامی که از محدودیتهای عقلانیِ کنترل هواهای جسمانیم فرار می کردم، پس
ازمدتی دیدم که حتی در روابط اجتماعی خودم نیز دچار یک نوع تزلزل و عدم شخصیت شده
ام. در زندگیم دو سر طیف معنویت گرایی و مادیگری را تا آنجایی که می توانستم تجربه
کردم ، در طیف معنویت گرایی اگرچه آرامشی نسبی پیدا می کنی ولی بسیار محدود می شوی
اگرچه این محدودیت با محدودیتهای عرفی جامعه حالتی مضاعف به خود گرفته است.
ولی در طیف مادیگری اگرچه از محدودیتهای زیادی راحت می شوی ولی آرامش امری متغیر می شود وبه آرامشی اقتضایی و بی ثبات تن میدهی. پس انسان تا نداند که هدف از آفرینش وسیستمی که برای آن(آفرینش) می سازند واقعیتش چیست به چه چیز تکیه کند وروزهای خود را با امید وشبهای خود را باتفکر سپری کند. واقعا در جواب این سوال مانده ام و تانتوانم جواب بدهم همیشه یک ضعف درونی احساس می کنم که همیشه حائل بین من و امور به زندگیم می شود. برای من سوال این است که شما به این سوال چه پاسخی دادید که میتوانید راحت زندگی کنید؟
من امروز خیلی خوشحالم كه در مراسم فارغالتحصیلی شما كه در یكی از بهترین دانشگاههای دنیا درس میخوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشدهام. امروز میخواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.
اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است:
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در كالج رید ترك تحصیل كردم ولی تا حدود یك سال و نیم بعد از ترك تحصیل به دانشگاه میآمدم و میرفتم و خب حالا میخواهم برای شما بگویم كه من چرا ترك تحصیل كردم. زندگی و مبارزهی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیكی من یك دانشجوی مجرد بود كه تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد كه یك خانواده مرا به سرپرستی قبول كند. او شدیداً اعتقاد داشت كه مرا یك خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول كند و همه چیز را برای این كار آماده كرده بود.
یك وكیل و زنش قبول كرده بودند كه مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینكه بعد از تولد من این خانواده گفتند كه پسر نمی خواهند و دوست دارند كه دختر داشته باشند. این جوری شد كه پدر و مادر فعلی من نصف شب یك تلفن دریافت كردند كه آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول كنند یا نه و آنان گفتند كه حتماً. مادر بیولوژیكی من بعداً فهمید كه مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نكرده است. مادر اصلی من حاضر نشد كه مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا كند تا اینكه آنها قول دادند كه مرا وقتی كه بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.
اینگونه شد كه هفده سال بعد من وارد كالج شدم و به خاطر این كه در آن موقع اطلاعاتم كم بود دانشگاهی را انتخاب كردم كه شهریهی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریهی دانشگاه خرج میكردم بعد از شش ماه متوجه شدم كه دانشگاه فایدهی چندانی برایم ندارد. هیچ ایدهای كه میخواهم با زندگی چه كار كنم و دانشگاه چگونه میخواهد به من كمك كند نداشتم و به جای این كه پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج كنم ترك تحصیل كردم ولی ایمان داشتم كه همه چیز درست میشود.
اولش كمی وحشت داشتم ولی الآن كه نگاه میكنم میبینم كه یكی از بهترین تصمیمهای زندگی من بوده است. لحظهای كه من ترك تحصیل كردم به جای این كه كلاسهایی را بروم كه به آنها علاقهای نداشتم شروع به كارهایی كردم كه واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و كف اتاق یكی از دوستانم میخوابیدم. قوطیهای خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس میدادم كه با آنها غذا بخرم.
بعضی وقتها هفت مایل پیاده روی میكردم كه یك غذای مجانی توی كلیسا بخورم. غذاهایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس كنجكاوی و ابهام درونیام در راهی افتادم كه تبدیل به یك تجربهی گران بها شد. كالج رید آن موقع یكی از بهترین تعلیمهای خطاطی را در كشور میداد. تمام پوسترهای دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی میشد و چون از برنامهی عادی من ترك تحصیل كرده بودم، كلاسهای خطاطی را برداشتم.
سبك آنها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت میبردم. امیدی نداشتم كه كلاسهای خطاطی نقشی در زندگی حرفهای آیندهی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن كلاسها موقعی كه ما داشتیم اولین كامپیوتر مكینتاش را طراحی میكردیم تمام مهارتهای خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آنها را در طراحی گرافیكی مكینتاش استفاده كردم. مك اولین كامپیوتر با فونتهای كامپیوتری هنری و قشنگ بود.
اگر من آن كلاسهای خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مك هیچ وقت فونتهای هنری الآن را نداشت. هم چنین چون كه ویندوز طراحی مك را كپی كرد، احتمالاً هیچ كامپیوتری این فونت را نداشت. خب میبینید آدم وقتی آینده را نگاه میكند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه میكند متوجه ارتباط این اتفاقها میشود. این یادتان نرود شما باید به یك چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است كه هیچ وقت مرا نا امید نكرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد كرده است.
بعضی وقتها دنیا بد به آدم چیزهایی را گوش زد می کنه. یکی از اون چیزها غافل شدن از دوستانته. دوستان کد 83 من در دوره ی کارشناسی ارشد دارند از دانشگاه می روند و من باید تنهایی دوران دکتری را سپری کنم. ما 20 نفر از دوستانی بودیم که دوستی هایمان بیشتر از رفاقت بود و به برادری شباهت بسیاری داشت. برایتان تو پستهای بعدی در مورد این کد بیشتر سخن می گویم.
نام: سید محمد، نام خانوادگی: کاظمی، سال تولد 1365، دانشجوی دکتری رشته ی فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق(ع)، عنوان پایان نامه کارشناسی ارشد: خط مشی گذاری فرهنگی امام علی(ع) در زمان حکومت به راهنمایی استاد محترم دکتر حسام الدین آشنا و مشاوری استاد محترم دلشاد تهرانی